تبليغاتX
منو رها کن از این حس تنهای

احساس تنهای

تا حالا شنیدید که میگن عشق کور بود و دیوانگی چشمای اون!

اگه نشنیدید داستان زیر رو بخونید

عشق دیونه

یکی بود یکی نیود.تو زمانهای قدیم وقتی هنوز

آدم و هوای نبود،رو زمین پر بود از فضیلت ها و

تباهی ها.

یه روزی که اونها از فرط بیکاری خسته و

 کسل شده بودند ذکاوت بازهم جرقه ای زد و گفت:

بیاید با هم بازی کنیم.مثلآ قایم موشک خوبه؟

همه اینگار جرقه ذکاوت دامنشونو گرفته باشه از جا

پریدند و با خوشحالی گفتند:ازبیکاری که بهتره

دیوانگی فورآ فریاد کشید من چشم می زارم و از

اونجای که هیچکس دلش نمی خواست دنبال

دیوانگی بگرده همه قبول کردند.دیوانگی رفت جلوی

یه درخت،چشماشو بست و شروع کرد به شمردن:

(یک...دو...سه...)تو این مدت هرکی داشت

دنبال یه جای می گشت که توش قایم بشه!لطافت،

اونجا پنهون شد،اصالت میون ابرها مخفی شد و

هوس به مرکز زمین رفت!دروغ گفت،زیر این سنگه

قایم میشم اما رفت ته دریا!طمع هم تو کیسه ای که

خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی هنوز مشغول

شمردن بود:(هفتادونه...هشتاد...هشتادویک...)

همه خودشونو پنهون کرده بودند با جز عشق،آخه اون

همیشه مرد بود و نمیتونست تصمیم بگیره.اون

هیچ وقت نمی تونست خودشو پنهون کنه.اون هنوز

که هنوز نتونسته یاد بگیره که چه جوری مخفی بشه!

خلاصه دیوانگی دیگه داشت به صد می رسید

(نودوپنج ...نودوشش...نودوهفت...)درست لحظه ای که

دیوانگی به صد رسید،عشق پرید لای بوته گل رز

پنهون شد .دیوانگی فریاد کشید دارم می یام ها وقتی برگشت

اولین کسی رو که پیدا کرد تنبلی بود،آخه اون

تنبلیش آمده بود که جایی پنهون بشه.تکلیف لطافت

هم که معلومه،اونم نفر دومی بود که مجبوربود از پشت

نسیم بیرون بیاد.دیوانگی،دروغ رو ته دریاچه ،هوس

رو تو مرکز زمین،طمع رو هم تو کسیه ه،و خیانت رو

لای اشغالها پیدا کرد.دیگه تقریبآ جای همه لو رفته بود

به جز عشق.دیوانگی کم کم داشت از پیدا کردن عشق

نا امید می شد که حسادت در گوشش زمزمه

کرد:(عشق لای بوته ی گل رزه)دیوانگی یکی از

شاخه درخت کند و با شدت و هیجان انو تو بوته گل رز فرو کرد.

دوباره و دوباره...تا اینکه با صدای ناله ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته های گل رز بیرون آمد،با دستهاش

صورتش پوشونده بود و از لای انگشتهاش قطرات خون

می چکید.شاخه به چشم عشق فرو رفته بود.ائن دیگه

نمی تونست جای رو ببینه،اون کور شده بود!

دیوانگی گفت:وای خدای من!من چی کار کردم،

حالا چه جوری باید چشمانو درمون کنم؟

عشق با مهربونی جوا داد عیبی نداره،

تو دیگه نمی تونی چشمامو با من برگردونی.

اما اگه می خوای یه لیفی در حقم بکنی

بیا وراهنمای من شو!

اینجوری بود که:

از اون روز به بعد عشق کور بود و دیوانگی چشمهای اون.

+تاریخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:28 نویسنده بهزاد |