تبليغاتX
منو رها کن از این حس تنهای

احساس تنهای

چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه

چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت

چقدر سخته وقتی می بینیش فقط برات اشک بریزه

چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه

چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی

چقدر سخته تنها نباشی ولی حس تنهای کنی

چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی

چقدر سخته باور کنی تنها نیستی ولی تنهای

چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه

چقدر سخته بخوای تنها باشی ولی نییستی

چقدر سخته از تنهای اشک بریزی

چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی

چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه

چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستاجاب نمیشه

چقدر سخته با تنهای نتونی مبارزه کنی

چقدر سخته بخوای تنهاش بذاری

چقدر چقدر آخه چقدر.........

      چقدر سخته

+تاریخ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 20:8 نویسنده بهزاد |

 

سلام دوستان

 من امروز می خوام یه واقیعتیی رو بگم

من دوست نه دارم تنها باشم اما نمی دونم چه را

همه ی کارهامو از روی تنهای میکنم خودم

 هم نمی دونم گاهی اوقات از روی تنهای گریه میکنم

اشک می ریزم تا که کمی آروم می شم

فکر کارهای که از روی تنهای

کردم می افتم و بازم بغض می کنم تا این که

 می خوام دوباره گریه کنم

کمی بیشتر فکر می کنم

 تا چه کار کنم تا تنها نه باشم گاهی اوقات در رو

به روی خودم می بندم و یه آهنگ غمگینی میزارم

کمی بغض می کنم ویه دفه خوابم می بره ولی یه

 چیزی که هست تو خواب هم خوابهای تنهای رو

میبینم حس می کنم که تنها نیستم دورو برم شلوغه

که کم کم فکر می کنم دارم ازتنهای در می یادم

 تا ابن که خودمو دل داری می دم که من تنها

نیستم تا این که دارم کم کم باور می کنم تنها نیستم

 یک دفه از خواب پا می شم می بینم روی گونه

 هام پر از اشکه و دو باره اون اتاق منو دره

بسته او اتفاق های همیشگی من خودم نمی دونم

چی کار کنم شما دوستان اگه می دونید تورو به خدا بگید

 من چی کنم تا از این تنهای سخت خلاص بشم تو رو

به خدا اون خدای آسمون ها کمکم کنید کمکم کنید....................

 

 

 

+تاریخ سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:46 نویسنده بهزاد |