تبليغاتX
منو رها کن از این حس تنهای

احساس تنهای

 

 

ٍٍدر کوچه ی تنهای خویش می گذشتم تنها و بی پناه در این کوچه

سر گردان بودم که به یه بن بست و با امیدی رسیدم.

دست به دیوار شکسته ی دل خود کشیدم و در آن حال صدای

کسی دا شنیدم که می گفت غمگین مباش و مثل کوه استوار باش

به او گفتم نمی توانم اشکهایم سر ازیر شد صدایش را شنیدم که باز

می گفت در این کوچه به دنبال چه آمدی به دنمبال رهگذر گم شده

گفتم که از این کیستی که از حال من با خبری ترس سراسر وجودم

را گرفته بود و وجود کسی را حس میکردم او را نمی دیدم ای

رهگذرنامم را همیشه به خاطر بسپار

 بسپار

 

 

+تاریخ چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:36 نویسنده بهزاد |

 

                       

صدای کشیده شدن تیغ روی پوستم همه فضای اتاق

 را پر کرده است،دستانم می لرزند و تیغ

 هی سُر میخورد از لای انگشتانم،

کاش کسی این تیغ را می گرفت و می کشید

روی رگم، پوستم، تنم، روحم!

اما…

خون تمام حجم دستم را پر کرده است،

از صدای قاطی شدن خون و تیغ در دلم آشوبی

 به پا می شود بی نهایت،

و من باز هم تشنه شنیدن، دیدن و لمس کردن هستم!...

بلند می شوم، محکم می ایستم و در میان نور به راهم ادامه

میدهم


+تاریخ یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:38 نویسنده بهزاد |

فاش می گویم دگر کافر شدم

اول عشق عبث آخر شدم

کفر می گویم جهان یکسر غم است

غرق در اندوه و درد و ماتم است

روزی از گل گفتم و شبنم شدن

روزی از باغ گل ِ پر یاسمن

هر که آمد زود رفت و ماند یاد

ای دو صد لعنت بر این بیداد باد

هر ورق از دفتر شعرم شده از خاطره

از دو چشم جادوی پر محنت هر ساحره

ای که بختم را نمودی پر زدرد و پر زغم

کاشتی در این دلم دریای پر درد و اِلَم

کفر می گویم تو هم جبر است حکم

از بَرِ هر ناله و فریاد من بودی تو بُکْم

خالقا حِکمت فقط رنج و است رنج

این بُوَد بهر دعا پیش تو گنج ؟

جان من گیر ای خدا محنت بس است

پیش تو ٬ هم ارزشم خار و خس است

+تاریخ شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:3 نویسنده بهزاد |