تبليغاتX
منو رها کن از این حس تنهای

احساس تنهای

خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهای تنهايم گذاشت خواهشی دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهای تنهايش نزار

چه زيباست نوشتن وقتي ميداني او ميخواند.. چه زيباست سرودن وقتي ميداني او ميشنود.. و چه زيباست جنون وقتي ميداني او ميبيند

هر کی تو چشمم زل میزد اسم تو رو داد میزدم با اینکه من خوب میدونم تو یک پری من آدمم اما چکار کنم دلم همش میگه دوست دارم

عشق اون نيست که يه نفر با تو، تو بارون راه بره تا هر دوتاتون خيس بشين... عشق اونه که يه نفر تو بارون چتر تو بشه تا تو خيس نشي و تو نفهمي چرا خيس نشدي

+تاریخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:41 نویسنده بهزاد |

 
و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این
 
منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در
 
قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی
 
خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب
 
کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...

و بازپاییز آمد ...و باز برای پاییز نوشتن شد ، آیینه دلهایمان ، تا در آن خاطرات صدای کلاغان و اشکهای روان را ببینیم ...

وبازپاییز آمد ... تا در یک کوچه باغ ، دست دردست خاطرات تلخ و شیرین ، در کنار بی کسی مان ، آرام آرام قدم زنیم ، و عاشقانه ، به نجوای به یاد ماندنی خش خش زردی ها و قرمزی های زندگی مان گوش فرا دهیم و به انتظار صدای بارون ، به تپشهای بارونی دل رهگذران ِ تنهایی ، دل سپاریم .

و باز پاییزآمد ... آمد تا به یاد آوریم ، همان زیباترین و شکوهمندترین عشقمان را ، و با روبان ِ مهربانی دور افتاده ی مان ، به تنهایی ِ کنونی ِوجود سردمان پیوندش زنیم ، و با زلالی بارون اشکهایمان ، جلایش دهیم .

کسی چه می داند ... شاید همه ی نویسنده ها و شاعرها که از پاییز می نویسند ، در پاییز نوشته هایشان ، عشقهایی را فریاد می زنند ،همان عشقهایی که ، غم پاییزی دلهایشان را با گرمی سرگذاشتن برشـــانه ی خاطراتشان ، بی رنگ می کنند... شاید فشـــردن دست پاییز ما را به یاد همان گره ی آشنـــای نگاههای منتظرمی اندازد ...شاید...

و باز پاییز آمد ...

+تاریخ جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:59 نویسنده بهزاد |

+تاریخ جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:48 نویسنده بهزاد |

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه

دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ،

 يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ،

 يه لب خندون ،يه صورت شاد ،

 يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ،

 يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،

فقط يه جا معني داره ،

جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ،

جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ،

 لباي کوچيکت رو من خندون کنم ،نقاش دفتر خاطرات من باشم ،

 پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ،

 و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه

 

زلف تو رو تو دست میگیرم

عطر یاس میاد بارون میاد خیس میشم

میام میشینم کنارت چشمامو میبندم سر رو سینم میذارم

روز میشه آفتاب دلمو میسوزونه

دنبال یه سایه . . . پیدات میکنم

پشت اون کوچه بن بست پشت همه دیوارایی که دستاتو ازم گرفتن

شب میاد بالشمو بغل میکنم

 دیگه به ستاره آدرس چشمای تو رو نمیدم که تو امشب کنارمی

عطر تنتو نفس میکشم با چشمات زندگی میکنم

دستاتو میذارم رو قلبم لبهاتو آروم آروم لمس میکنم

باد میاد . . .

بارون میاد . . .

روز میشه . . .

شبم میاد من با تو من بی تو . . . . . . . . .میمیرم

 

 

+تاریخ شنبه دهم شهریور 1386ساعت 20:32 نویسنده بهزاد |