تبليغاتX
منو رها کن از این حس تنهای

احساس تنهای

 
          



كيست مادر؟ نقشه ايجاد ما

كيست مادر؟ باني بنياد ما

قلب او سرچشمه اميد هاست

سينه او مشرق خورشيدهاست

رمز عشق جاوداني مادر است

كيمياي زندگاني مادر است

هر چه دارم من همه از مادر است

پاي تا سر شعله ام زين اخگر است

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:35 نويسنده بهزاد |

 

                                        

چرا دنیا پر از حادثه های وارونست

چرا هر کی تو این دنیاست فکر می کنه تنهاست

عاشق کسی می شی که عاشقی نمی دونه

چرا عاشق می شی که قدرتونو ندونه

من به دونبال تو، تو به دنبال کسی دیگه

هیچ کدوم از ما دوتا ه اون یکی راست نمی گه

اما چشش کسی دیگه رو می گیره

من واسعه چشمهای ناز تو یه دیونه ام

تو فکر می کنی من عاشقم یا دیونه ام

من دوست داردم ولی علت شو نمی دونم

حالا که می خوای بری بزار نگاهت بکنم

چون یک بار دیگه می خوام این دلو ساکت کنم

یه چیزی فقط بزار یه چیزی فقط بزار واسعه تولدت

هدیه مو می دم دسته خودت

آدما فکر می کنند که خیلی غم دارن

کاشکی فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن

عاشق کسی می شن که عاشقاش فراونه

بین انتخابه عشقش عمری که حیرونه

اونی که دوست داری چرا تو رو دوست نداره

شاید هم دوست داره ولی به روش نمی یاره

 

+ تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:9 نويسنده بهزاد |

 

سالهای کودکی

       

  دوست درام به سالهای شیرین کودکی باز گردم ودر کوچه باغهای شادی با پروانه ها به

 

گفت و گو بنشینم و با جویبار کوچکی که از کنار خانه گلی مان می گذشت همراه

 

شوم .باران برایم ترانه می خواند نسیم از کنارم عبور می کرد به من سلام می کرد و

 

خورشید به رویم لبخندی می زد.شبها که دلم می گرفت ستارگان و ماه برایم از روز های

 

روشن می گفتند :

 

اما امروز تنها تر از آنم

    

   گلی به سمت خانه مان نمی شکفد و من در هیا هوی زندگی ماشینی زمزمه های پاک باران را

 

شنیدم و در گردو غبار لبخند خورشید را ندیدم ؛ دوست دارم به سالهای شیرین و پر خاطره

 

کودکی باز گردم .

 

از غربت شهر به صفای روستای کوچک مان بازگردم . باید به کوچه های خاکی به مزرعه و به

 

گلها و به آن جویبار کوچک سلالم کنم

                   

     باید بروم....

                                    

                          پروانه ها منتظرند ...

 

        با عرض سلام خدمت تمامه دوستانی که عاشقانه می یاید عاشقانه  می رید

 

می خواستم بگم شعر بالا رو کسی بهم داده بود  وقتی که با اون بودم اما حالا دیگه با اون

 

هیچ رابطه دوستی دیگه ندارم از اون فقط چند تا شمع برای یادگار دارم  الان هم نمی دونید

 

چه حالی دارم.........

 

 

          

دلم تنگه واسه روزای کودکی

روزای روشن

روزای بی غمی

روزای دوست داشتنهای واقعی

خدایا ای کاش در همان دوران کودکی میماندم ویا میمردم

دلم تنگه برای گریه کردن

برای خندیدن....برای لج کردن بچگانه .... برای دوستان ... برای سایه درختان درتابستانهای کودکی....

برای خودم ....برای همه ....!!!!!!!!!!

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:2 نويسنده بهزاد |

 

 

وقتی تنها شدم به فکر این نبودم که تنها شدم فکر تو بودم که

رفتی......................

خوب حالا که تو رفتی به فکر تنهای خودم افتادم

فهمیدم که حس قشنگی وقتی ازم جدا شی حس جدایی؟خوب دیگه تنها

شدیم رفت. خوب حالا پاییز هم رفت منتظر بهار بودیم که زمستون جاشو

گرفت من که با همون پاییز خزون بودم بهتر بود چون وقتی می

خواستم قدم بزنممی رفتم تو برگ های پاییز راه می رفتم صدای خش خش

برگ ها سر گرمم می کرد اما اونقدر هم که نه تو رو از یاد ببرم خوب دیگه

چه می شه کرد تنهای دیگه بیچارگی عاشق تنهای بودن یعنی همین دیگه.

وقتی که تنها می شودم تو فکر تو می رفتم اما یک دفه خورشید می تابیدو

می گفت تو تنها نیستی برگ ها هم همین تور می گفتند ما برای تنهای تو

می ریزیم تو دوست ما هستی کم کم داشتم تنهای روازیاد بردم که یک دفه

زمستون از راه رسید دیگه خوب چه می شه کرد زمستونه هو تنهای

آدم هاخوب دیگه باید همه ی فصل ها رو داشته باشیم یکی از تنها می شه

یکی از تنهای در می یان یکی شاد می شه و یکی غمگین

آخه تنهای سخته اینو دلت نمی دونه

می دونم که من بی تو می مونم تنها تنها تو رو خدا وقتی میام به من نگو

نیا نیاآخه من کجا برم وقتی دلم گیره دردمو به کی بگم آخه دلم سیره

چرا وقتی هر وقت میام میگه دیره چرا جلوه چشمام می شه واسه دیگه

آگه گناهم اینه که دوست داشتم ساده آره که باید بمیرم این آخره راهه

چرا منو می زاری تنها تنها

 

 تنهاآره تنها

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:8 نويسنده بهزاد |

چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه

چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت

چقدر سخته وقتی می بینیش فقط برات اشک بریزه

چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه

چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی

چقدر سخته تنها نباشی ولی حس تنهای کنی

چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی

چقدر سخته باور کنی تنها نیستی ولی تنهای

چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه

چقدر سخته بخوای تنها باشی ولی نییستی

چقدر سخته از تنهای اشک بریزی

چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی

چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه

چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستاجاب نمیشه

چقدر سخته با تنهای نتونی مبارزه کنی

چقدر سخته بخوای تنهاش بذاری

چقدر چقدر آخه چقدر.........

      چقدر سخته

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 20:8 نويسنده بهزاد |

 

سلام دوستان

 من امروز می خوام یه واقیعتیی رو بگم

من دوست نه دارم تنها باشم اما نمی دونم چهرا همه ی کارهامو از روی

تنهای میکنم خودم هم نمی دونم گاهی اوقات از روی تنهای گریه میکنم

اشک می ریزم تا که کمی آروم می شم فکر کارهای که از روی تنهای

کردم می افتم و بازم بغض می کنم تا این که می خوام دوباره گریه کنم

کمی بیشتر فکر می کنم تا چه کار کنم تا تنها نه باشم گاهی اوقات در رو

به روی خودم می بندم و یه آهنگ غمگینی میزارم کمی بغض می کنم ویه

دفه خوابم می بره ولی یه چیزی که هست تو خواب هم خوابهای تنهای رو

میبینم حس می کنم که تنها نیستم دورو برم شلوغه که کم کم فکر می

کنم دارم ازتنهای در می یادم تا ابن که خودمو دل داری می دم که من تنها

نیستم تا این که دارم کم کم باور می کنم تنها نیستم یک دفه از خواب پا

می شم می بینم روی گونه هام پر از اشکه و دو باره اون اتاق منو دره

بسته او اتفاق های همیشگی من خودم نمی دونم چی کار کنم

شما دوستان اگه می دونید تورو به خدا بگید من چی کنم تا از این تنهای

سخت خلاص بشم تو رو

به خدا اون خدای آسمون ها کمکم کنید کمکم کنید....................

 

 

+ تاريخ سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:46 نويسنده بهزاد |

 

 

ٍٍدر کوچه ی تنهای خویش می گذشتم تنها و بی پناه در این کوچه

سر گردان بودم که به یه بن بست و با امیدی رسیدم.

دست به دیوار شکسته ی دل خود کشیدم و در آن حال صدای

کسی دا شنیدم که می گفت غمگین مباش و مثل کوه استوار باش

به او گفتم نمی توانم اشکهایم سر ازیر شد صدایش را شنیدم که باز

می گفت در این کوچه به دنبال چه آمدی به دنمبال رهگذر گم شده

گفتم که از این کیستی که از حال من با خبری ترس سراسر وجودم

را گرفته بود و وجود کسی را حس میکردم او را نمی دیدم ای

رهگذرنامم را همیشه به خاطر بسپار

 بسپار

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:36 نويسنده بهزاد |

 

                       

صدای کشیده شدن تیغ روی پوستم همه فضای اتاق را پر کرده است،

دستانم می لرزند و تیغ هی سُر میخورد از لای انگشتانم،

کاش کسی این تیغ را می گرفت و می کشید روی رگم، پوستم، تنم،

روحم!

اما…

خون تمام حجم دستم را پر کرده است،

از صدای قاطی شدن خون و تیغ در دلم آشوبی به پا می شود بی نهایت،

و من باز هم تشنه شنیدن، دیدن و لمس کردن هستم!...

بلند می شوم، محکم می ایستم و در میان نور به راهم ادامه

میدهم


+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:38 نويسنده بهزاد |

فاش می گویم دگر کافر شدم

اول عشق عبث آخر شدم

کفر می گویم جهان یکسر غم است

غرق در اندوه و درد و ماتم است

روزی از گل گفتم و شبنم شدن

روزی از باغ گل ِ پر یاسمن

هر که آمد زود رفت و ماند یاد

ای دو صد لعنت بر این بیداد باد

هر ورق از دفتر شعرم شده از خاطره

از دو چشم جادوی پر محنت هر ساحره

ای که بختم را نمودی پر زدرد و پر زغم

کاشتی در این دلم دریای پر درد و اِلَم

کفر می گویم تو هم جبر است حکم

از بَرِ هر ناله و فریاد من بودی تو بُکْم

خالقا حِکمت فقط رنج و است رنج

این بُوَد بهر دعا پیش تو گنج ؟

جان من گیر ای خدا محنت بس است

پیش تو ٬ هم ارزشم خار و خس است

+ تاريخ شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:3 نويسنده بهزاد |

 

 

با که گویم که غم یار مرا پیرم کرد

روح من را بگرفت و به زنجیرم کرد

دوستان هدیه دهیدم به دعای مرگم

ناله ی عشق اسیر غم شبگیرم کرد

بگویید به خاکم بنویسند که از عشق نمرد

مرد در این دارمکافات ولی هیچ نبرد

مرد از درد فراغ و غم هجران و غم وصل عزیز

رفت و دنیا را به دو دست اهل دنیا بسپرد

تا که بودم نبودی به برم

نزدی ثانیه ای دست نوازش به سرم

تو دعا کن که روم از دنیا

تا ز هجران و غمت ثانیه ای جان نکنم

با که گویم که غم یار مرا پیرم کرد

روح من را بگرفت و به زنجیرم کرد

دوستان هدیه دهیدم به دعای مرگم

ناله ی عشق اسیر غم شبگیرم کرد

بگویید به خاکم بنویسند که از عشق نمرد

مرد در این دارمکافات ولی هیچ نبرد

مرد از درد فراغ و غم هجران و غم وصل عزیز

رفت و دنیا را به دو دست اهل دنیا بسپرد

تا که بودم نبودی به برم

نزدی ثانیه ای دست نوازش به سرم

تو دعا کن که روم از دنیا

تا ز هجران و غمت ثانیه ای جان نکنم

 

         

+ تاريخ سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:37 نويسنده بهزاد |

RSS