تبليغاتX
منو رها کن از این حس تنهای

احساس تنهای

نامهربانی ها

TinyPic image

چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…

میان این نامهربانی ها

میان این دلتنگی هام

میان تنهای هام

اما کیه که به من سر بزنه

خوشحالم کنه

خیلی دلم تنگ شده

خیلی

کاش می شد منم مثل دیگران تنها نباشم

و ای کاش و کاش که این یک رویاست

آروم آروم تنها شدم

اسیر غم فردا شدم

همون غمی که یه روز تو دلم گذاشتی رفتی

اما من می گم هنوزم با این همه نامهربانی ها دوست دارم

 

 

من میگه باشه یک بار برای آخرین بار می گم

خدانگهدارررررر

+تاریخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:51 نویسنده بهزاد |

تا حالا شنیدید که میگن عشق کور بود و دیوانگی چشمای اون!

اگه نشنیدید داستان زیر رو بخونید

عشق دیونه

یکی بود یکی نیود.تو زمانهای قدیم وقتی هنوز

آدم و هوای نبود،رو زمین پر بود از فضیلت ها و

تباهی ها.

یه روزی که اونها از فرط بیکاری خسته و

 کسل شده بودند ذکاوت بازهم جرقه ای زد و گفت:

بیاید با هم بازی کنیم.مثلآ قایم موشک خوبه؟

همه اینگار جرقه ذکاوت دامنشونو گرفته باشه از جا

پریدند و با خوشحالی گفتند:ازبیکاری که بهتره

دیوانگی فورآ فریاد کشید من چشم می زارم و از

اونجای که هیچکس دلش نمی خواست دنبال

دیوانگی بگرده همه قبول کردند.دیوانگی رفت جلوی

یه درخت،چشماشو بست و شروع کرد به شمردن:

(یک...دو...سه...)تو این مدت هرکی داشت

دنبال یه جای می گشت که توش قایم بشه!لطافت،

اونجا پنهون شد،اصالت میون ابرها مخفی شد و

هوس به مرکز زمین رفت!دروغ گفت،زیر این سنگه

قایم میشم اما رفت ته دریا!طمع هم تو کیسه ای که

خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی هنوز مشغول

شمردن بود:(هفتادونه...هشتاد...هشتادویک...)

همه خودشونو پنهون کرده بودند با جز عشق،آخه اون

همیشه مرد بود و نمیتونست تصمیم بگیره.اون

هیچ وقت نمی تونست خودشو پنهون کنه.اون هنوز

که هنوز نتونسته یاد بگیره که چه جوری مخفی بشه!

خلاصه دیوانگی دیگه داشت به صد می رسید

(نودوپنج ...نودوشش...نودوهفت...)درست لحظه ای که

دیوانگی به صد رسید،عشق پرید لای بوته گل رز

پنهون شد .دیوانگی فریاد کشید دارم می یام ها وقتی برگشت

اولین کسی رو که پیدا کرد تنبلی بود،آخه اون

تنبلیش آمده بود که جایی پنهون بشه.تکلیف لطافت

هم که معلومه،اونم نفر دومی بود که مجبوربود از پشت

نسیم بیرون بیاد.دیوانگی،دروغ رو ته دریاچه ،هوس

رو تو مرکز زمین،طمع رو هم تو کسیه ه،و خیانت رو

لای اشغالها پیدا کرد.دیگه تقریبآ جای همه لو رفته بود

به جز عشق.دیوانگی کم کم داشت از پیدا کردن عشق

نا امید می شد که حسادت در گوشش زمزمه

کرد:(عشق لای بوته ی گل رزه)دیوانگی یکی از

شاخه درخت کند و با شدت و هیجان انو تو بوته گل رز فرو کرد.

دوباره و دوباره...تا اینکه با صدای ناله ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته های گل رز بیرون آمد،با دستهاش

صورتش پوشونده بود و از لای انگشتهاش قطرات خون

می چکید.شاخه به چشم عشق فرو رفته بود.ائن دیگه

نمی تونست جای رو ببینه،اون کور شده بود!

دیوانگی گفت:وای خدای من!من چی کار کردم،

حالا چه جوری باید چشمانو درمون کنم؟

عشق با مهربونی جوا داد عیبی نداره،

تو دیگه نمی تونی چشمامو با من برگردونی.

اما اگه می خوای یه لیفی در حقم بکنی

بیا وراهنمای من شو!

اینجوری بود که:

از اون روز به بعد عشق کور بود و دیوانگی چشمهای اون.

+تاریخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:28 نویسنده بهزاد |

 

یه اتاق تاریک 

یه سکوت بهود آلود

یه آرامش مسموم

یه آهنگ ملایم

یه زمان که هر گز نمی گذره

یه جمله عمیق وسط آهنگ

بی تو من در همه شهر غریبم

و یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید

بهم بفهمونه چقدر دلم واسعه داشتنت تنگ شده

امشب دستام بهونه دستاتو داره

چشمام حسرت یک نگاه اون چهره معصوم

یه بهد غریب تو گلوم لونه کرده

یه احساس غریب تر داره تبر به ریشه بودنم می زنه

دلم واسعه روزای آفتابی گذشته بی تابی می کنه

باهام بد جوری دل تنگ پا گذاشتن به جاده بارون زدهی خیالته

چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزو تو نداره

چقدر سخته دل تنگ کسی بودن که دل تنگ دیگریه

خواستم رو یادت خط بکشم

دیگه دل تنگت نباشم

از جام بلند شدم چراغهای اتاقو روشن کردم سکوتو شکستم

آهنگ رو قطع کردمو اشکامو پاک

اما قطری بعدی اشکم رو گونه هام سر خورد

تا بهم بفهمونه

هنوزم دل تنگتم هنوزم دل تنگتم ............................

 

+تاریخ سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:6 نویسنده بهزاد |

 

سلام دوستان
         من آمدم
                    کي امده؟؟؟
                              بابا منم نشناختي ..........
منم ديگه زمستون که همه دوستش دارن مخصوصآ برف بازيش
تو بازون تنهاي قدم زدم که عاشقشم
آره خودشه خوب بگو واسعه چي آمدم
آمدم که همه تونو خوشحال کنم
چيه فکر کردي اول که امده؟؟؟
باز باران ؟ آره بارونم هم داريم
با ترانه ؟ آره اونم داريم عزيزم
خوب ديگه تنها نيستم
 حتي تو تنهاي رو برگ هاي پاييزي قدم زدني و شنيدنه خش خش برگ هاي
پاييزي وجود نداره.
چون زمستون آمده گلم اما زمستونم خاصيت خودشو داره برفو بارون
بارونش که به من خيلي حال مي ده شمارو نميدونم
مخصوصآ آدم فرفي درست کردن که همه حال مي کنند
اما خيلي ها تنها رو دوست ندارن
اما آدم برفي درست مي کنندو بد چند تاي عکس ميندازنو بي خيالش مي شن
بابا اونم دل داره دل برفي آخه چرا دلتون به حال اون آدم برفي نمي سوزه
چه جوري بگم اونم مثل همه ما دل داره اونم عاشق تنهاي ولي
سهي کنيد تنهاش نزاريد
اما من وقتي که بارن مياد ميرم تو بارون تنهاي ي ي ي ي
قدم مي زنم..............
چون بايد يه طوري نشون بديم زمستونمو مثل فصل هاي ديگه دوست داريم
دو ماه که از زمستون مي گذره همه حال مي کنن
ميدوني که چراااااااااااااا ؟؟؟
آخه کم کم به استغبال فصل بهار مي ريم
شکوفه هاي درختا که نگو منو ديونه مي کنه
دلم مي خواد برم توي يه باغ بزرگ پر از درخت و شکوفه هاي بهاري
چي؟؟؟ قدم بزنم با بهار خلوت کنم.
خوب ديگه.........؟
آره ديگه قدم زدن تو اون باغ به من يه حس خيلي خوبي ميده که نمي تونم
توصيفش کنم
خوب ديگه موقع رفتن ما هم مي رسه
يادتون باشه به اين روزا دل نبنديد ها
فقط تا مي تونيد خوش بگذرونيد همين
براي همه تون آرزوي خوشبختي مي کنم
همه تونو دوست دارم
کوچيک شما
زمستون
باي

+تاریخ شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:49 نویسنده بهزاد |

وقتی به آینه می نگرم .........

می بینم که خیلی بزرگتر شدم و هم از

دوران تنهایم و کودکیم خیلی دور شده ام

در آینه همه گذشته های خودمو که کودکی تنها در

دهکده ی قدیمی و درمیان جنگل بزرگ زندگی می کردم مبینم که

تنهای تنهای بودم خیلی دوست داشتم از این تنهای بیرون بیام اما نمی شد ؟

حالا که بزرگ شدم از خودم می پرسم که چرا تنها بودم

و چگونه با این تنهای سخت و دشوار گذارنده ام

ولی در جواب به خودم در آینه کم می یاره

واقعآ چرا من تنها بودم

چه دلیلی داشت

حالا که بزرگتر شدم دلیل این تنهای رو می دانیم

چرا............................

چون من

( تنها ترین هستم)

 

+تاریخ یکشنبه یکم دی 1387ساعت 18:12 نویسنده بهزاد |